X
تبلیغات
برای خدا

   یا رفیق من لا رفیق له  

  سلام . امروز هیچ حرف قشنگی  واسه گفتن ندارم . آخه خسته شدم از روزگاری که همه بلدن

  حرفای قشنگ بزنن . همه خوب حرف میزنن ،همه  خوب می نویسن ، همه بلدن چطوری با زبون و

   قلمشون دل ها رو نرم کنن ولی خودشون .......... هممون  ، من ، تو همه همین طوریم. جالب اینه

   که هممون هم این قضیه رو قبول داریم و بهش اقرار می کنیم.   

   امروز اومدم که فقط اومده باشم اومدم بگم  

   خدا  

  چه بدبختم من ، چه بدبختم که فکر میکردم با دستای پر از سر سفرت بلند شدم  وای بر من من  ، 

   وای بر من که همه چی از تو خواستم ولی هیچ چی نخواستم . مثل اینکه یادم رفته بود یا اصلاً بلد نبودم

   که چی بخوام . یادم رفت که از تو فقط خودت رو بخوام  ، محبتت ، دوستیت  یک کلوم  رفاقتت .

  چیزی رو که خودت گفتی و یادم دادی ولی من نشنیدم

   ای  رفیق کسی که رفیقی ندارد  و ای دوست کسی که دوستی ندارد

   بهونه من واسه این حرف چیزیه که بهمون یاد دادن و همیشه میگن ، میگن که آدم هر چقدر هم دور

   و برش شلوغ باشه ، دوستای زیادی داشته باشه و اتفاقاً پیش همشون محبوب باشه . روزایی هست

   که اون دوست ها در روزمرگی زندگی و برو بیاها درگیر میشن طوری که دیگه وقتی ندارن که

   برای دوستاشون بزارن : میرن سفر ، ازدواج میکنن و هر مشغله دیگه ای . یا شایدم بی معرفت میشن

   و بی دلیل یا با دلیل دیگه سراغی از دوستاشون نمیگیرن ، تلفن هاشون رو جواب نمی دن و...

   دوستایی که لحظه ای ناراحتیشون رو نمیتونی ببینی حالا بی معرفت شدن بعد با خودت فکر میکنی

   که کجا اشتباه کردی چی بهش گفتی که ازت دلگیره و جواب تلفن هات رو نمیده ، میخوای هر جوری

   شده حتی اگه مقصر هم نباشی از دلش در بیاری چون دوستته و براش ارزش قائلی  ولی پیداش نمکنی .

  این میشه که احساس    دل تنگی دیوونت میکنه ، بدجوری تنها میشی . انگار که هیچ کس رو نداری .

   آخه آدم !  به جای اینکه میون اطرافیانت دنبال کسی باشی که بشه همدم تنهایی هات با خدا رفاقت کن

   کسی که هیچ وقت سرش شلوغ نمیشه ، هیچ وقت نارفیقی نمیکنه ، هیچ وقت تنهات نمیزاره ،

  حتی اگه تو بی معرفت شی و بری پشت سرت و رو هم نگاه نکنی اونه که میاد منت کشی .

  خدا من هم الان تنها شدم. آره منی که بعضی وقت ها تنهایی برام معنی نداشت حالا حس دل تنگی داره

  خفم میکنه خیلی تو این روزمرگی ها تنها شدم .

  خدایا خدایا  یا خدا میشه من هم رفیق تو باشم . یعنی  میشه   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:30  توسط ن.نوروزی  | 

مدتی است که درگیر تو شدیم . مدتی است که تصمیم گرفتیم از تو و برای تو بنویسیم . برای خدا می نویسم که عاشقم شود . نه نه  خدا اگر عاشق ما نبود مارو به وجود نمی آورد .  پس : 

برای خدا می نویسم که عاشقش شوم

 

 

نمی دونم دیدار روی معشوق چه لذتی داره که حاضری به خاطرش لذت های دیگه رو ترک  کنی . همیشه میگن عشق چیزیه که مخصوص خدا و بندشه و نماد زمینی نداره . عاشق واسه دیدار روی معشوق هر کاری میکنه اما تو این عشق عمیق ،  خدا یه خورده بندش رو دست بسر میکنه و این خصلت معشوقه چون تا نازش رو نکشی که عاشق نمیشی . باید  تشنه تر بشی تا لحظه ای  یادش رو فراموش نکنی . اون وقته که تو، لحظه ها رو  میشماری ، همیشه به در خونش میری تا خودش رو بهت نشون بده و اون قدر درگیرش میشی که یادت میره که ذره ای  به ناامیدی فکر کنی و امیدواری به لحظه دیدار :

لحظه دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام  مستم

 باز می لرزد دلم دستم

 باز گویی در جهان دیگری هستم

آره خدا خودش رو به اونی نشون میده که از عشق اون لبریز شده . بعد وقتی دید که بنده خاکی اون به این درجه از عشق رسیده دیگه صبر نمیکنه که اون بیاد بلکه خودش به استقبالش میره با دستایی که پر از شادی وسروره و این شادی رو به صورت عاشق میپاشه میگه بیا

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود       زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

این رو خدا میگه ها چون تو برای رسیدن به اون به همه وابستگی های این دنیا پشت پا زدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:9  توسط ن.نوروزی  | 

·  خانوم ها آقایون دیگه داره دیر میشه لطفاً هر چه زودتر از کنار سفره بلند شید میخوایم سفره رو جمع کنیم. دیگه چیزی نمونده تا عید اعلام بشه باید برای مراسم آماده باشیم.

o ببخشید نمیشه یه کم بیشتربمونم ؟ من هنوز هنوز .. روم نمیشه بگم من هنوز سیر نشدم سیر نشدم

·   تقصیر خودته کاش زودتر اومده بودی  خیلی وقته که اعلام کرده بودیم . البته ما هم همچین راضی

به این کار نیستیم، ماهم دلمون میخواد شما بیشتر کنارمون بمونید اما چی کار کنیم مأموریم  و معذور

o حالا نمیشه یه کم دیگه همش چند لحظه  کنار سفره بمونم ؟

·  خب عزیز من شما میتونی هر چی لازم داری از سر سفره برداری و بریزی تو کوله پشتی ات که اگه   تو راه گرسنت شد ازشون استفاده کنی

o راست میگی ؟ وای دستت درد نکنه! هر چی بخوام میتونم بردارم ؟

·  خواهش میکنم . هر چقدر که دلت میخواد میتونی برداری اما یادت  باشه مواظب باش چیزایی رو که با خودت میبری حتماً ازشون استفاده   کنی . نکنه فاسد بشه بعد بریزی دور.

آره بازم هم تموم شد انگار همین دیروز بود که گفتیم تموم شد. شب های  مناجات با تو و حالا باز هم میگیم تمام شد شب های میهمانی تو .

اما این بار دلمون بیشتر گرفته که نه رجبی هست و نه شعبانی و نه رمضانی . انگار بعد از اینکه دستمون رو گرفتی وما رو کشوندی به طرف خودت و بهمون نشون دادی  چیز هایی رو که وعده اش رو دادی . نعمت های بهشتی که سعی کردیم تصورش کنیم اما اون قدر عظیم و وصف ناشدنی  بود که توش موندیم و زبان قلم عاجز موند اون قدر که نمدونست چی بگه وچطور بگه اما حالا داری دستمون رو رها میکنی بین کوهی از آزمایش و بلا که محک مون بزنی؟ که ببینی چقدر بهت وفاداریم ؟ خدا من میترسم ، میترسم از خودم نکنه دوباره گم بشم  نکنه تو ازم ناامید بشی نکنه ....

خدا با دست های خالی اومدیم و دست پر برگشتیم اما با این همه انگار هیچ چیز نداریم هنوز محتاج و نیازمند توییم خدااا.  چطوری وداع کنیم؟  به تو سلام بدیم ؟ به بندگان خوبت دورد بفرستیم ؟

یا بگیم خداحافظ ماه رمضون؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:43  توسط ن.نوروزی  | 

سلام بنده خدا

چه شلوغ این روزا سر رضوان . نمیدونه اول به کدومتون برسه . حال میکنید ها تو بهشت خدا . به به ! چه کیفی داره .  این دست بند های  نقره ای ، این لباس ابریشمی ، این تاج زیبا ، این همه حوری و کنیز و .. چقدر بهت میاد . به چه تختی تکیه زدی ؟ میشه من هم کنارت بشینم؟ وای چه ظرف های خوشگلی . اینا جنسش از چیه ؟ نقره بلوری ؟ مگه میشه ؟ همیشه تو این جام ها شربت میخوری ؟ میشه من هم یکی بردارم؟

اوووووووم چه عطر خوبی داره . چی؟ تازه کجاش رو دیدم ؟ نه . تو این چند وقته یه چیزایی از این ور و اون ور در مورد اینجا شنیده بودم ولی دوست داشتم بیام خودم ببینم چه شکلیه . بابا اصلاً قابل تصور نیست . خیلی باحاله.

بابا تو دیگه کی هستی؟ مگه چی کار کردی که این همه تحویلت میگیرن؟ خدا شانس بده .

 البته درسته خدا شاس داد ولی ما همچین خوب از این شانس استفاده نکردیم .

خوش به حال تو و خوش به حال همه اونایی که از این فرصت ها استفاده میکنن .

ای فرصت طلب !

این چند شبه مثل اینکه به همه خیلی خوش گذشته . رفته بودید جشن تولد ؟ مبارک باشه .

 تولد همتون مبارک خوش اومدین . حالا که پاک و زیبا شدی  حالا که نورانی شدی بابا یه امضاء بده بنده خوب خدا .

تو این روزایی که داره مثل برق و باد میگزره و وقتی به رفتنش فکر میکنی اشک تو چشمات جمع میشه ، بغض یک ماهت میترکه و دلت میخواد این شب ها صبح نشه میترسی دوباره بشی همون من قدیمی ، همون تو درگیر دنیا شده ، تنها چیزی که به آدم آرامش میده یاد نعمت های خداست یاد بهشت زیباش که گاهی شاید با خودمون بگیم ما خدا رو به خاطر خداییش دوست داریم که این درست اما فکر اینکه از اون همه نعمت بهشتی بی بهره باشیم یه خورده سخته چون همه این نعمت ها یعنی اینکه دعوت خدا رو لبیک گفتی یعنی خدا دوستت داره یعنی هر لحظه به خدا نزدیک تری.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:21  توسط ن.نوروزی  | 

سلام بابا علی .

مدتها ست که دلم میخواد با صدای بلند داد بزنم بگم بابا ، خیلی وقته که این کلمه به زبونم نیومده . آخه از وقتی چشم باز کردم ، از وقتی خودم رو شناختم کسی نبود که بهش بگم بابا بابا علی بزار داد بزنم .  بزارصدات کنم .  مگه نه این که تو بابای همه مایی ؟

مگه نه این که من حق دارم خودم رو لوس کنم تا تو نازم رو بکشی ؟

مگه ناز دختر رو به غیر از بابا کی خریداره؟

بابا علی بزار یه اعترافی برات بکنم .در طول زندگیم هیچ وقت دلم برای بابای نداشته ام تنگ نشده چون سایه شما همیشه بالای سرم بوده. اون قدر بهم نزدیک بودید که نمیتونستم خوب ببینمتون، جرئت نمیکردم باهاتون حرف بزنم. اما حالا احساس میکنم  مدتیه که نیستید گرمای وجودتون رو حس نمیکنم.   

بابا علی خیلی دلم براتون تنگ شده . بابا علی این شب ها خیلی دل نازک و زودرنج شدم .اسمتون  که میاد نه میتونم گریه کنم و نه میتونم داد بزنم و صداتون کنم دارم خفه میشم . بابا علی بیا و این بغضم رو بشکن . درسته که دیگه بزرگ شدم اما دلیل نمیشه که ازم دور باشید . بزارید حضورتون رو حس کنم . بزارید یه بارم که شده تو زندگیم داد بزنم فریاد بکشم و به همه بگم آخه من هم یه بابا ی مهربون دارم که دلش برام تنگ میشه . نازم رو میخره.

بابایی که همیشه دوستش دارم.

بابایی وقتی میگن فلانی یتیم شده  همه میگن خوشبحال اونا که حالا علی باباشونه .

علی نازشون میکنه . علی...

آره بابا حتی خدا هم این یتیمنوازی تو رو حرف خودش به رخ همه آدما میکشه

 

ؤ یطعمون الطعام علی حبه مسکیناْ و یتیماْ و اسیرا  

 

خوب منم یتیمم .اومدم در خونه بابا رو زدم که با محبت وجودش افطار کنم  .

بابا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امشب که داری میری مامان رو ببینی  برام دعا کن .

بگو که اون هم برام دعا کنه. مگه نه این که دعای خبر پدر و مادر همیشه بدرقه راه بچه هاست؟

 

گر ندارم پدری که دستش بوسم      در عوض دارم علی که فرقش بوسم

گر ندارم پدری که عطرش بویم      در عوض دارم علی که عشقش جویم

گر یتیمم نیست بر من پدری           یک علی هست که کردست بر من پدری

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:39  توسط ن.نوروزی  | 

سلام  رفیق عزیز. چطوری یا  بهتری ؟

راستی  کارنامه ها اومده ها .  

میدونی چی شده مثل اینکه خیلی ها درس زندگی رو افتادن. استادش گفته میخواد یه امتحان دیگه برگزار کنه. تازه این قول رو هم داده تو چند روز امتحان بگیره تا کسی جا نمونه و همه کسایی که افتادن دوباره بیان امتحان بدن. مثل اینکه روزش هم مشخص شده. نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم همین ماه ، تازه گفته که اگه ببینه تعداد غایبین زیاده یه روز دیگه هم  بهش اضافه می کنه که دیگه کسی از قلم نیفته  احتمالاً بیست و هفتم باشه . اگه بشه که خیلی خوبه. 

وای ! چه استاد خوبی کاش همه استادا این طوری بودن . مگه نه!

من میگم واقعاً اونی که نیاد و دوباره امتحان نده فرصت بزرگی رو از دست داده تازه فکر کن بعد از همه ارفاق کسی نخونده بیاد سر جلسه بشینه و دوباره بیفته. فکرش هم آدم رو آزار میده. خدا کنه این دفعه درس زندگی رو با نمره خوب پاس کنیم. تو میگی همه قبول میشن ؟

دلم میخواد این استاد عزیز رو از نزدیک ببینم و بهش بگم :

حتی اگه تو امتحان رد  بشم لطفتون و بزرگیتون رو هرگز فراموش نمیکنم.

مولایَ  یا مولای انت َ السُلطان و اَنا المُمتحَن وَ هَل یَرحَمُ المُمتَحِن الا السُلطان

سرور و مولای من تو سلطانی و من مورد امتحان .

پس  چه کسی رحم میکند بر مورد امتحان غیر ازسلطان

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:16  توسط ن.نوروزی  | 

اووووووووووووووووووووم به به! چه بوی خوبی میاد . حسش کن!

حس کردی ؟ حالا به طرفش برو.  میدونم که خودت یه جا وای نسادی داری میری که پیداش کنی . شایدم پیداش کردی. هان !

بدو . اگه میخوای جا نمونی دنبالم بیا.

·   آهای چقدر تند تند میری وایسا منم بیام.

oآخه تو هی داری برمیگردی پشت سرت رو نگاه میکنی ما وقت نداریم همش چند روز دیگه مونده . باید هرچه زودتر برسیم راه زیادی در پیش داریم

·  اگه تا اون موقع نرسیدیم چی؟

o تو که امید نداشتی واسه چی دنبال من راه افتادی .

·  من ! من همش دنبال این فرصت بودم اما.. اما

o اما چی ؟

·  هیچ چی. باشه دیگه چیزی نمیگم . فقط یه سوال میشه بگی آخرش کجاست ؟

oآخرش .آخر نداره که . تازه اگه آخری هم داشته باشه وقتی میتونی بهش برسی که

·  که خوب باشم . که حرفش رو گوش بدم. که ...

  نه . یعنی آره این ها هست ولی مهمتر از همه اینکه صبرکنی و امیدوار باشی . چون همین صبرتوست که را ه رو کوتاه میکنه. زودتر میتونی بهش برسی. پس شک نکن. دنبال من بیا و صبر داشته باش.

 

فاَصبِِر لِحُکمِ رَبِّک وَ لا تُطِع مِنهم آثماً اَﺅ کَفورا

در برابر فرمان پروردگارت صابر باش واز هيچ گناهكار يا ناسپاسى اطاعت مكن‏

 (سوره انسان آیه 24 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:31  توسط ن.نوروزی  |