تبليغاتX
برای خدا

   آسمان این شب ها که میرسد ، عجیب بی قراری میکند و زمین داغ دلش تازه می شود

و زخم شرمش سر باز میکند .ملکوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند و های های

گریه کنند.

بانو!!!!! بانوی من !!!!!! مادر !!! مااااااااادر!!!! مااااااااااااااااااااااادر !!!!

چه کرده اند با تو که این اعتراض جاودانه را – المخفیه القبرها – بر پشت تاریخ روا دانستی .

چه ظلمها بر تو رفته بود ، چه حق ها از تو تضییع گشته بود و چه حقایقی در مقابل دیدگان تو

 تحریف گردیده بود که این اعتراض افشاگرانه را بر پیشانی تاریخ حک کردی ؟

و این چگونه اعتراضی بود که خداوند نیز به حمایت آن برخاست .

بار این اعتراض تو در تشییع شبانه ات و در مخفی کردن قبرت ، اگرچه تاریخ را از تحریف 

مصون داشت و اگر چه فریاد تظلم تو را بر جهانیان تا ابد طراوت بخشید ، اما سنگینترین غم

 شیعیان تو گشت و عظیم ترین درد اسلام و بزرگترین اندوه انسانیت .

آنکه عزیزترین کسش را ، پدرش، فرزندش ، برادرش را در جامه شهادت به خدا تقدیم میکند،

 دلخوش است به اینکه هر از گاه در کنار قبر او می نشیند و به تیشه اشک

راه دل بسته دل را می گشاید. ولی آن کس که قبری برای عزیزش نمی شناسد چطور ؟

 او بغضش را با خود به کجا می تواند ببرد ؟ کجا می تواند عقده دل بگشاید ...

این است مظلومیت تو و به تبع آن مظلومیت شیعیان تو .

 و این بار که به ندبه مینشینیم و در برابر دیدگان یوسفت فریاد ویَضِجَ الضاجون و یَعِجَ العاجون

 برمی آوریم ، تنها نه برای نبودنت و ندیدنت بلکه برای سرگردانی و بی پناهی خود که به کجا

عقده دل ببریم و سر بر کدام خاک که تو را در آغوش کشیده بگذاریم ،

چشم امید و نگاه ملتمس خود را برای نشانی از قبر تو به سوی فرزندت میبریم و اعتراضمان را

 به این همه بیرحمی تاریخ به آستان او میبریم.....

اللهم عجل لویک الفرج 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط ن.نوروزی  | 

به خدای خدا

اینجا کویر کویره

اما چه کنم

که هر شب محتاج دستی میشم

تا از وسط موج موجای

رنگ و وارنگ

ریز و درشت

کوچیک و بزرگ

بگذرونه و برسونه

به فرشته ای با نگاهی همه از شکلات

که شعر و آواز

ترانه و ساز

از کاور صورتی و جیب های آبی اش می ریزه و میشه

فردا ، فردا ،  و همه فرداها

همین جور شب بمونه

و منم بمونم ؟   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط ن.نوروزی  | 

شب پره ها هم ، چشم های تو را می خواهند برای روزهای روشن شان

این است که

چشم های بادامیت را سنجاب ها هم دوست دارند

و اکنون که

لنز سبز می گذاری ، حالا زمستان هم بهار است

و تو خود خوب میدانی

جای خالی چشمانت با هیچ مدادی پر نمی شود

پس درست است که می گویند

ته چشم های تو خدا شیطنت میکند

ته دل من شیطان ، خدایی

با این همه

میدانم نگاهت فروشی نیست قرضش که میدهی ؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط ن.نوروزی  |