سلام

موندم چی بنویسم . اصلا واس چی بنویسم . مسخره است این همه نوشتن و خط زدن ، این همه تایپ کردن و پاک کردن ، آخرشم هیچی  برگه ها رو ریز ریز میکنی میریزی دور  یا هر چی تایپ کردی و نکردی ، ذخیره نکرده  می بندی و کامپیوتر و خاموش میکنی . بعد یه آه بلند از ته دل میکشی ، چشاتو و میبندی  و خالی میشی از هر چی فکرو خیال . تازه تو موقع است که یادت میاد چی میخواستی بنویسی :

باز دلم بوی مُحرم گرفت

بوی خدا و شب و شبنم گرفت

بیا این هم یه بهونه جدید واسه فکر کردن ، خوندن ، نوشتن، دنبال خودت و خودش رفتن . آره اینجوریه دیگه همین که یه خورده بیراهه میری دلش واست میسوزه به هر بهونه ای دوست داره دوباره بیاردت تو خط . یه بار به بهونه نزول کتابش  ، یه بار به بهونه بندگی و عبادتش  و یه بار به بهونه چی بگم بهونه خلقتش حسين  یا حتی بعضی وقتا بی بهونه . آره  رمضون ، ذی حجه ، محرم ، یا  نُه ماه دیگه سال همش بهونست .

ما به تاریخ شمسی خودمون یه شبی داریم به اسم شب سال نو که بهش میگیم شب عید ، شب نو شدن . راستی میدونی امشب هم شب عیده ، شب نو شدنه . مگه همه نوشدن ها باید با سر و صدا و شادی ظاهری شروع بشه ، شادی که تو دلش یه دنیا غم نشسته !

قربونت برم خدا که هیچیت بی حکمت نیست همین که سال نو قمری با محرم الحرام شروع میشه یعنی..........

مُحَرم یا مَحرم

فرق این دوتا چقدره بهش فکر کن

تو هم فکر کن یعنی چی که ظاهر شروع یه سال با غم و اندوه و تموم شدنش به ظاهر به شادی عید غدیره .درست برعکس باطنشون

فکر کن . حتما به یه نتایج خوشگل میرسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:43  توسط ن.نوروزی  | 

*     وای ه ه ه ه ه چه  سرده !!! از سرما دندونام داره بهم میخوره.

-     میبینی تو را خدا برفش مال اون بالا بالاییاست سوز و سرماش   مال ما . حالا خوبه امسال  یه خورده نشسته  وگرنه باید آرزو به دل میموندیم میدونی چند ساله یه برف درست و حسابی نباریده بود!!!

*    ول کن این حرفا رو . دلم لک زده واسه ساختن یه آدم برفی گنده .

-    با این سه ،چهار سانتی که نشسته که نمیشه آدم برفی ساخت

*    چقد غر میزنی  . اگه سردته و داری بهونه میاری که در بری باشه برو خودم تنهایی  یه آدم برفی خوشگل میسازم .

-    مثلاً که چی فردا دوباره آفتاب میاد و آبش میکنه . به قول خودت که میگی آدم برفی!! بالاخره اونم آدمه دیگه تو طاقت داری ذره ذره زیر آفتاب آب بشی و نابود بشی

*   چی داری میگی حسابی قاطی کردی ها !

-    باشه اگه آدم برفی میسازی بساز و اگه هنوز فکر میکنی چیزی

که با دست خودت میسازی آدمِ ،  براش چشم نزار چون طاقت نداره آب شدن خودش رو ببینه . براش گوش نزار چون نمیتونه  صدای چک چک آب وجودش رو بشنوه .وبراش  لب  و دهن بسته نزار شاید دلش گرفت و خواست فریاد بزنه  ...

فقط براش یه  دل بکش . چون فقط یه دل یخی میتونه آب بشه .

*   عاشق شدی ؟این چرت و پرتا چیه میگی ؟

نه  مثه اینکه سرما حسابی رو مخت تاثیر گذاشته و مخت  یخ بسته!! برو بابا نخواستیم....

 

 

راستی چطوری ما به یه گوله برفی میگیم آدم ؟

مگه آدم ساختنیه ؟

ببینم اون برفی که از اون بالا ریز ریز میاد  و میشینه رو زمین گِلی یا خود همون گِل چطوری میتونه یه آدم باشه ؟

هیچ فکر کردی که برای خدا و اونی که تو رو به راحتیه  ساختن یه  

آدم برفی بلکم خیلی راحت تر به وجود اورد و بهت روح داد کاری نداره تا به همون راحتی مثه یه آدم برفی زیر آفتاب آبت کنه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:55  توسط ن.نوروزی  | 

 

های ، های ، های خدا !!!!

این صدای ناله دل ، دلی که روزی هزار بار زیر دست و پای  روزگار لِه میشه و دَم نمیزنه ، تو شلوغ پلوغی زمونه  تو رو گم میکنه و وقتی دستشو دراز میکنه تا دست تو رو بگیره ، همین که چشش به یه زرق و برقی میگیره تا میاد خودشو جمع و جور کنه میبینه که نیستی ، بازم گمت کرده . آره این قصه هر روزه دل ماست . میگن وقتی تو نامردی های روزگار کسی پیدا نمیشه که دستت و بگیره و بلندت کنه  ، بدون قصد و غرض بشینه پا دلت و به غرو گلایه هات و بدی هایی که روزگار باهات کرده گوش بده ، یکی اون بالا.. ، نه همین جا کنارت ، شاید نزدیک تر ، نزدیک تر از رگ گردن به تو هست که نگرانته ، برو باهاش حرف بزن ، مناجات کن ، نیایش .. بابا  به زبون خودمون : چار کلوم باهاش درد دل کن  . باهاش در گوشی حرف بزن اصلاً تو هر جوری دوست داری صداش کن ، میشنوه   ،  بی سواد ، با سواد ، شعر ، دعا  یا شایدم فقط با یه نگاه

اصلاً کی گفته که مناجات باید حتماً مثل اون چیزایی باشه که تو کتابا میخونیم . همین که تو خیره میشی به نگاهش و بدون اینکه دَم بزنی باهاش حال میکنی  مثل وقتی که تو سرمای شدید  مدت ها تو ایستگاه اتوبوس وایسادی و چشت به خطای سفید جادست و هیچ ناراحت این نیستی که چرا اتوبوس نمیاد .شاید دیدن یه صحنه که هر روز میبینیش اما تا حالا بهش دقت نکردی و اصلاً شاید بی دلیل اینطوری مات و مبهوت موندی ، هزار جور فکر از سرت میگزره و تو رو میبره به یه حال عجیب ،پرت پرت. اصلاً انگار وسط یه بیابون وایسادی که نه ماشینی هست که با سرعت از کنارت رد بشه و بادش گوشه لباست رو بلند کنه ، یا اگه بارونی زده باشه بپاشه بهت. و نه آدمایی که وقتی  تنشون بهت بخوره با غر و گلایه از اینکه سر راه ایستادی از کنارت رد بشن . دیگه حتی سرما رو هم حس نمیکنی  و دلت میخواد داد بزنی یا فقط همون طور خیره بمونی  ، چشات پر اشک میشه اشکی که از سرما نیست ، بلکم همین سرما باعث میشه اشک تو چشات بمونه و یخ بزنه و پاییین نریزه و تو همه چی رو همین طوری تار و رویایی ببینی.  ببینم مگه اشکالی داره ؟  مثل اون دیوونه که.. نه ، به تعبیر من اون عاقلایی که گاهی تو کوچه و بازار میبینیشون و پیش خودت میگی خوش به حالش ، حداقل درد منو نداره   ، دردی که میدونی چیه و آدرس طبیبشم بلدی اما چی میشه که نمیری سراغ طبیب ... فقط خود شه که میدونه . خیلی قشنگه که شب و روزایی اینطوری رو واسه من و تو گذاشتن ، بهونه ای واسه نگاه ها و اشک های  این طوری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:15  توسط ن.نوروزی  | 

سلام .

امروز اومدم که با هم بریم یه جای خوب یه جایی که با تمام وجود آرزوش رو داری . جایی که شبیه هیچ جا نیست . همون جایی که اگه بخوای با دلت بری نمیدونی که دور یا نزدیک .  شاید خیلی دور خیلی نزدیک

های آدمی ! آره با توام تویی که به امید و آرزوی دیدار خدا نشستی پای صحبتاش .  به قول یکی از بچه ها کنار چشمه فیروزه ای خدا نشستی و با حسرت نگاه کردی و گفتی خدا اگه این چشمه دوره و دست من نمیرسه خدایا  منو نزدیک خودت کن ،  نزدیک کن به آب زمزم ، به هجر اسماعیل ، به حجرالاسود ، به جای پای ابراهیم ، به ناودون طلات به....

و خدا گفت که...  نه نه این بار من بودم که

 به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک

 چرا باید به دور تو بگردم

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

 برو با دل بیا تا من بگردم

باشه بیاین با هم دلامون رو ببریم همون جایی که ...

چیزی نمیگم  خودتون گوش کنید : 

(درسته که قبلاً این ها رو شنیدی ولی خالی از لطف نیست که یه بار دیگه به این نیت گوش بدی )

فقط یه چیزی که هممون بلدیم : اگر یادتان بود و بارانی گرفت دعایی هم به حال بیابان کنید ( هم خودتون ، هم همه کسایی که دوستشون دارین مثل خانوم زهره سادات هاشمی)

اگه حال دلت خوبه اینجا رو با دلت گوش کن :

 

 

خوب 

رفتی زیارت؟  قبول باشه  . منو دعا کردی ؟  ببینم اصلاً گوش دادی ؟

حالا که دل دادی ببین زهره خانوم واسه وداع چی میگه :

اینجا رو بیشتر دل بده:

 

 

قربون اون اشکایی که الان داره از روی گونه ات میریزه و همین طور بغضایی که نترکیده و حتی اون دلی که وصل نشده . قربون همتون .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:36  توسط ن.نوروزی  | 

 با توام های آدمی میایی برویم یک جای دور

 جایی که نه من باشم و نه من ِ من 

 جایی همین نزدیکی ها لای آن شب بو ها پای آن کاج بلند

  و شاید هم

 دور تا دور شوم از این خاک غریب

 جایی که ماه از خوف باد مغلقه تاریکش را بردارد بیاید

 یک جای دور

جایی که شبیه هیچ جا نیست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:47  توسط ن.نوروزی  | 

   یا رفیق من لا رفیق له  

  سلام . امروز هیچ حرف قشنگی  واسه گفتن ندارم . آخه خسته شدم از روزگاری که همه بلدن

  حرفای قشنگ بزنن . همه خوب حرف میزنن ،همه  خوب می نویسن ، همه بلدن چطوری با زبون و

   قلمشون دل ها رو نرم کنن ولی خودشون .......... هممون  ، من ، تو همه همین طوریم. جالب اینه

   که هممون هم این قضیه رو قبول داریم و بهش اقرار می کنیم.   

   امروز اومدم که فقط اومده باشم اومدم بگم  

   خدا  

  چه بدبختم من ، چه بدبختم که فکر میکردم با دستای پر از سر سفرت بلند شدم  وای بر من من  ، 

   وای بر من که همه چی از تو خواستم ولی هیچ چی نخواستم . مثل اینکه یادم رفته بود یا اصلاً بلد نبودم

   که چی بخوام . یادم رفت که از تو فقط خودت رو بخوام  ، محبتت ، دوستیت  یک کلوم  رفاقتت .

  چیزی رو که خودت گفتی و یادم دادی ولی من نشنیدم

   ای  رفیق کسی که رفیقی ندارد  و ای دوست کسی که دوستی ندارد

   بهونه من واسه این حرف چیزیه که بهمون یاد دادن و همیشه میگن ، میگن که آدم هر چقدر هم دور

   و برش شلوغ باشه ، دوستای زیادی داشته باشه و اتفاقاً پیش همشون محبوب باشه . روزایی هست

   که اون دوست ها در روزمرگی زندگی و برو بیاها درگیر میشن طوری که دیگه وقتی ندارن که

   برای دوستاشون بزارن : میرن سفر ، ازدواج میکنن و هر مشغله دیگه ای . یا شایدم بی معرفت میشن

   و بی دلیل یا با دلیل دیگه سراغی از دوستاشون نمیگیرن ، تلفن هاشون رو جواب نمی دن و...

   دوستایی که لحظه ای ناراحتیشون رو نمیتونی ببینی حالا بی معرفت شدن بعد با خودت فکر میکنی

   که کجا اشتباه کردی چی بهش گفتی که ازت دلگیره و جواب تلفن هات رو نمیده ، میخوای هر جوری

   شده حتی اگه مقصر هم نباشی از دلش در بیاری چون دوستته و براش ارزش قائلی  ولی پیداش نمکنی .

  این میشه که احساس    دل تنگی دیوونت میکنه ، بدجوری تنها میشی . انگار که هیچ کس رو نداری .

   آخه آدم !  به جای اینکه میون اطرافیانت دنبال کسی باشی که بشه همدم تنهایی هات با خدا رفاقت کن

   کسی که هیچ وقت سرش شلوغ نمیشه ، هیچ وقت نارفیقی نمیکنه ، هیچ وقت تنهات نمیزاره ،

  حتی اگه تو بی معرفت شی و بری پشت سرت و رو هم نگاه نکنی اونه که میاد منت کشی .

  خدا من هم الان تنها شدم. آره منی که بعضی وقت ها تنهایی برام معنی نداشت حالا حس دل تنگی داره

  خفم میکنه خیلی تو این روزمرگی ها تنها شدم .

  خدایا خدایا  یا خدا میشه من هم رفیق تو باشم . یعنی  میشه   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:30  توسط ن.نوروزی  | 

مدتی است که درگیر تو شدیم . مدتی است که تصمیم گرفتیم از تو و برای تو بنویسیم . برای خدا می نویسم که عاشقم شود . نه نه  خدا اگر عاشق ما نبود مارو به وجود نمی آورد .  پس : 

برای خدا می نویسم که عاشقش شوم

 

 

نمی دونم دیدار روی معشوق چه لذتی داره که حاضری به خاطرش لذت های دیگه رو ترک  کنی . همیشه میگن عشق چیزیه که مخصوص خدا و بندشه و نماد زمینی نداره . عاشق واسه دیدار روی معشوق هر کاری میکنه اما تو این عشق عمیق ،  خدا یه خورده بندش رو دست بسر میکنه و این خصلت معشوقه چون تا نازش رو نکشی که عاشق نمیشی . باید  تشنه تر بشی تا لحظه ای  یادش رو فراموش نکنی . اون وقته که تو، لحظه ها رو  میشماری ، همیشه به در خونش میری تا خودش رو بهت نشون بده و اون قدر درگیرش میشی که یادت میره که ذره ای  به ناامیدی فکر کنی و امیدواری به لحظه دیدار :

لحظه دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام  مستم

 باز می لرزد دلم دستم

 باز گویی در جهان دیگری هستم

آره خدا خودش رو به اونی نشون میده که از عشق اون لبریز شده . بعد وقتی دید که بنده خاکی اون به این درجه از عشق رسیده دیگه صبر نمیکنه که اون بیاد بلکه خودش به استقبالش میره با دستایی که پر از شادی وسروره و این شادی رو به صورت عاشق میپاشه میگه بیا

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود       زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

این رو خدا میگه ها چون تو برای رسیدن به اون به همه وابستگی های این دنیا پشت پا زدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:9  توسط ن.نوروزی  | 

·  خانوم ها آقایون دیگه داره دیر میشه لطفاً هر چه زودتر از کنار سفره بلند شید میخوایم سفره رو جمع کنیم. دیگه چیزی نمونده تا عید اعلام بشه باید برای مراسم آماده باشیم.

o ببخشید نمیشه یه کم بیشتربمونم ؟ من هنوز هنوز .. روم نمیشه بگم من هنوز سیر نشدم سیر نشدم

·   تقصیر خودته کاش زودتر اومده بودی  خیلی وقته که اعلام کرده بودیم . البته ما هم همچین راضی

به این کار نیستیم، ماهم دلمون میخواد شما بیشتر کنارمون بمونید اما چی کار کنیم مأموریم  و معذور

o حالا نمیشه یه کم دیگه همش چند لحظه  کنار سفره بمونم ؟

·  خب عزیز من شما میتونی هر چی لازم داری از سر سفره برداری و بریزی تو کوله پشتی ات که اگه   تو راه گرسنت شد ازشون استفاده کنی

o راست میگی ؟ وای دستت درد نکنه! هر چی بخوام میتونم بردارم ؟

·  خواهش میکنم . هر چقدر که دلت میخواد میتونی برداری اما یادت  باشه مواظب باش چیزایی رو که با خودت میبری حتماً ازشون استفاده   کنی . نکنه فاسد بشه بعد بریزی دور.

آره بازم هم تموم شد انگار همین دیروز بود که گفتیم تموم شد. شب های  مناجات با تو و حالا باز هم میگیم تمام شد شب های میهمانی تو .

اما این بار دلمون بیشتر گرفته که نه رجبی هست و نه شعبانی و نه رمضانی . انگار بعد از اینکه دستمون رو گرفتی وما رو کشوندی به طرف خودت و بهمون نشون دادی  چیز هایی رو که وعده اش رو دادی . نعمت های بهشتی که سعی کردیم تصورش کنیم اما اون قدر عظیم و وصف ناشدنی  بود که توش موندیم و زبان قلم عاجز موند اون قدر که نمدونست چی بگه وچطور بگه اما حالا داری دستمون رو رها میکنی بین کوهی از آزمایش و بلا که محک مون بزنی؟ که ببینی چقدر بهت وفاداریم ؟ خدا من میترسم ، میترسم از خودم نکنه دوباره گم بشم  نکنه تو ازم ناامید بشی نکنه ....

خدا با دست های خالی اومدیم و دست پر برگشتیم اما با این همه انگار هیچ چیز نداریم هنوز محتاج و نیازمند توییم خدااا.  چطوری وداع کنیم؟  به تو سلام بدیم ؟ به بندگان خوبت دورد بفرستیم ؟

یا بگیم خداحافظ ماه رمضون؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:43  توسط ن.نوروزی  | 

سلام بنده خدا

چه شلوغ این روزا سر رضوان . نمیدونه اول به کدومتون برسه . حال میکنید ها تو بهشت خدا . به به ! چه کیفی داره .  این دست بند های  نقره ای ، این لباس ابریشمی ، این تاج زیبا ، این همه حوری و کنیز و .. چقدر بهت میاد . به چه تختی تکیه زدی ؟ میشه من هم کنارت بشینم؟ وای چه ظرف های خوشگلی . اینا جنسش از چیه ؟ نقره بلوری ؟ مگه میشه ؟ همیشه تو این جام ها شربت میخوری ؟ میشه من هم یکی بردارم؟

اوووووووم چه عطر خوبی داره . چی؟ تازه کجاش رو دیدم ؟ نه . تو این چند وقته یه چیزایی از این ور و اون ور در مورد اینجا شنیده بودم ولی دوست داشتم بیام خودم ببینم چه شکلیه . بابا اصلاً قابل تصور نیست . خیلی باحاله.

بابا تو دیگه کی هستی؟ مگه چی کار کردی که این همه تحویلت میگیرن؟ خدا شانس بده .

 البته درسته خدا شاس داد ولی ما همچین خوب از این شانس استفاده نکردیم .

خوش به حال تو و خوش به حال همه اونایی که از این فرصت ها استفاده میکنن .

ای فرصت طلب !

این چند شبه مثل اینکه به همه خیلی خوش گذشته . رفته بودید جشن تولد ؟ مبارک باشه .

 تولد همتون مبارک خوش اومدین . حالا که پاک و زیبا شدی  حالا که نورانی شدی بابا یه امضاء بده بنده خوب خدا .

تو این روزایی که داره مثل برق و باد میگزره و وقتی به رفتنش فکر میکنی اشک تو چشمات جمع میشه ، بغض یک ماهت میترکه و دلت میخواد این شب ها صبح نشه میترسی دوباره بشی همون من قدیمی ، همون تو درگیر دنیا شده ، تنها چیزی که به آدم آرامش میده یاد نعمت های خداست یاد بهشت زیباش که گاهی شاید با خودمون بگیم ما خدا رو به خاطر خداییش دوست داریم که این درست اما فکر اینکه از اون همه نعمت بهشتی بی بهره باشیم یه خورده سخته چون همه این نعمت ها یعنی اینکه دعوت خدا رو لبیک گفتی یعنی خدا دوستت داره یعنی هر لحظه به خدا نزدیک تری.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:21  توسط ن.نوروزی  | 

سلام بابا علی .

مدتها ست که دلم میخواد با صدای بلند داد بزنم بگم بابا ، خیلی وقته که این کلمه به زبونم نیومده . آخه از وقتی چشم باز کردم ، از وقتی خودم رو شناختم کسی نبود که بهش بگم بابا بابا علی بزار داد بزنم .  بزارصدات کنم .  مگه نه این که تو بابای همه مایی ؟

مگه نه این که من حق دارم خودم رو لوس کنم تا تو نازم رو بکشی ؟

مگه ناز دختر رو به غیر از بابا کی خریداره؟

بابا علی بزار یه اعترافی برات بکنم .در طول زندگیم هیچ وقت دلم برای بابای نداشته ام تنگ نشده چون سایه شما همیشه بالای سرم بوده. اون قدر بهم نزدیک بودید که نمیتونستم خوب ببینمتون، جرئت نمیکردم باهاتون حرف بزنم. اما حالا احساس میکنم  مدتیه که نیستید گرمای وجودتون رو حس نمیکنم.   

بابا علی خیلی دلم براتون تنگ شده . بابا علی این شب ها خیلی دل نازک و زودرنج شدم .اسمتون  که میاد نه میتونم گریه کنم و نه میتونم داد بزنم و صداتون کنم دارم خفه میشم . بابا علی بیا و این بغضم رو بشکن . درسته که دیگه بزرگ شدم اما دلیل نمیشه که ازم دور باشید . بزارید حضورتون رو حس کنم . بزارید یه بارم که شده تو زندگیم داد بزنم فریاد بکشم و به همه بگم آخه من هم یه بابا ی مهربون دارم که دلش برام تنگ میشه . نازم رو میخره.

بابایی که همیشه دوستش دارم.

بابایی وقتی میگن فلانی یتیم شده  همه میگن خوشبحال اونا که حالا علی باباشونه .

علی نازشون میکنه . علی...

آره بابا حتی خدا هم این یتیمنوازی تو رو حرف خودش به رخ همه آدما میکشه

 

ؤ یطعمون الطعام علی حبه مسکیناْ و یتیماْ و اسیرا  

 

خوب منم یتیمم .اومدم در خونه بابا رو زدم که با محبت وجودش افطار کنم  .

بابا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امشب که داری میری مامان رو ببینی  برام دعا کن .

بگو که اون هم برام دعا کنه. مگه نه این که دعای خبر پدر و مادر همیشه بدرقه راه بچه هاست؟

 

گر ندارم پدری که دستش بوسم      در عوض دارم علی که فرقش بوسم

گر ندارم پدری که عطرش بویم      در عوض دارم علی که عشقش جویم

گر یتیمم نیست بر من پدری           یک علی هست که کردست بر من پدری

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:39  توسط ن.نوروزی  | 

سلام  رفیق عزیز. چطوری یا  بهتری ؟

راستی  کارنامه ها اومده ها .  

میدونی چی شده مثل اینکه خیلی ها درس زندگی رو افتادن. استادش گفته میخواد یه امتحان دیگه برگزار کنه. تازه این قول رو هم داده تو چند روز امتحان بگیره تا کسی جا نمونه و همه کسایی که افتادن دوباره بیان امتحان بدن. مثل اینکه روزش هم مشخص شده. نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم همین ماه ، تازه گفته که اگه ببینه تعداد غایبین زیاده یه روز دیگه هم  بهش اضافه می کنه که دیگه کسی از قلم نیفته  احتمالاً بیست و هفتم باشه . اگه بشه که خیلی خوبه. 

وای ! چه استاد خوبی کاش همه استادا این طوری بودن . مگه نه!

من میگم واقعاً اونی که نیاد و دوباره امتحان نده فرصت بزرگی رو از دست داده تازه فکر کن بعد از همه ارفاق کسی نخونده بیاد سر جلسه بشینه و دوباره بیفته. فکرش هم آدم رو آزار میده. خدا کنه این دفعه درس زندگی رو با نمره خوب پاس کنیم. تو میگی همه قبول میشن ؟

دلم میخواد این استاد عزیز رو از نزدیک ببینم و بهش بگم :

حتی اگه تو امتحان رد  بشم لطفتون و بزرگیتون رو هرگز فراموش نمیکنم.

مولایَ  یا مولای انت َ السُلطان و اَنا المُمتحَن وَ هَل یَرحَمُ المُمتَحِن الا السُلطان

سرور و مولای من تو سلطانی و من مورد امتحان .

پس  چه کسی رحم میکند بر مورد امتحان غیر ازسلطان

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:16  توسط ن.نوروزی  | 

اووووووووووووووووووووم به به! چه بوی خوبی میاد . حسش کن!

حس کردی ؟ حالا به طرفش برو.  میدونم که خودت یه جا وای نسادی داری میری که پیداش کنی . شایدم پیداش کردی. هان !

بدو . اگه میخوای جا نمونی دنبالم بیا.

·   آهای چقدر تند تند میری وایسا منم بیام.

oآخه تو هی داری برمیگردی پشت سرت رو نگاه میکنی ما وقت نداریم همش چند روز دیگه مونده . باید هرچه زودتر برسیم راه زیادی در پیش داریم

·  اگه تا اون موقع نرسیدیم چی؟

o تو که امید نداشتی واسه چی دنبال من راه افتادی .

·  من ! من همش دنبال این فرصت بودم اما.. اما

o اما چی ؟

·  هیچ چی. باشه دیگه چیزی نمیگم . فقط یه سوال میشه بگی آخرش کجاست ؟

oآخرش .آخر نداره که . تازه اگه آخری هم داشته باشه وقتی میتونی بهش برسی که

·  که خوب باشم . که حرفش رو گوش بدم. که ...

  نه . یعنی آره این ها هست ولی مهمتر از همه اینکه صبرکنی و امیدوار باشی . چون همین صبرتوست که را ه رو کوتاه میکنه. زودتر میتونی بهش برسی. پس شک نکن. دنبال من بیا و صبر داشته باش.

 

فاَصبِِر لِحُکمِ رَبِّک وَ لا تُطِع مِنهم آثماً اَﺅ کَفورا

در برابر فرمان پروردگارت صابر باش واز هيچ گناهكار يا ناسپاسى اطاعت مكن‏

 (سوره انسان آیه 24 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:31  توسط ن.نوروزی  | 

 

یادته وقتی سال داشت تموم می شد و یواش یواش قدم میزاشتیم به سال نو چه دعایی میکردی ، لحظه تحویل سال رو میگم . گفتی یا مقلب القلوب والابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال

همین جا وایسا  یه دقیقه فکرکن  که چی گفتی . داشتی می گفتی ای تغییر دهنده حال ها .  چی ؟ که چیکار کنه ؟ که حَوِّل حالنا الی اَحسنِ الحال یعنی حال ما رو به بهترین حال ها تغییر بده . خوب حالا بیشتر از شش ماه که گذشته . ببینم حالت چطوره ؟ خوبی یا که خدایی نکرده ...

حالا که اومدی سر سفره کرمش نشستی چی ؟ چی میخوای ازش؟

اللهم ادخل علی هل القبور السرور . اللهم اغن کل فقیر . اللهم...     اللّهم غیِّرسوءَ حالِنا بِحُسن حالک . نه می بینم که یه خورده جدی تر داری طلب میکنی که ای خدا حال بد ما رو به حال خوب خودت تغییر بده. این خیلی قشنگه . حال بد ما به حال خوب خودت.

داره خوشم میاد ازت . میبینی خدا این روزها  کرمش رو ازکسی دریغ نمیکنه آرزوهای گنده گنده میکنی . همین خوبه . آره درسته اما..

نکنه لغلغه زبونت شده.  نکنه.. .  ببینم مگه تو اول سال این آرزو رو نکردی اصلاً چرا فقط امسال ، سال های قبل ، ماه رمضون های گذشته این آرزو رو فقط به خاطر اون لحظه می کنی یا دائمیه . تو این شش ماه گذشته چند بار رفتی در خونش و دوباره ازش خواستی که یه حال خوب بهت بده . نکنه داده و از دستش دادی . مثل همین روز ها که هر سال میاد یه چند روزی رو به خواست خودت بهت حال خوب میده بعد میگه نگهش دار تا سال بعد . نکنه نگهش نداشتی . عیب نداره غصه نخور عوضش از امروز یاد گرفتی که اگه ازش خواستی که یه حال خوب بهت بده حتماً ازش بخوای که ظرفیت حفظش رو هم بهت عنایت کنه .

این رو یادت نره ....                                         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:54  توسط ن.نوروزی  | 

سلام خداجون

من نمیدونم چه حسی داره این شب ها که نمیتونیم ازت دل بکنیم . نمیتونیم باهات حرف نزنیم ، درد و دل نکنیم . خیلی دل نازک شدیم با کوچکترین اشاره ای     می شکنیم و خورد میشیم . بعد مثل این بچه کوچولوها که وقتی یکی اذیتشون میکنه ، یا جاییشون درد میگیره پناه می برن به آغوش مادرشون ما هم سراغ تو رو میگیریم . آره خدا منم یه دردی دارم که خودت خوب میدونی ، خسته شدم خدا از دست خودم ، از وعده وعید ها یی که بهت میدم  از این دنیا. از اینکه نمی تونم خودم باشم . حس میکنم تمام حرف هام تکراری شده همه چی بوی ریا میده . تو دلم چیز دیگه ای ولی عملم مثل آدم های ریاکار شده مثل همین الآن . میخوام باهات رو راست باشم اما نمیشه . چه صبری داری خدا چطوری میتونی من رو تحمل کنی تو خسته نشدی از بس اومدم در این خونت رو زدم و تو همیشه با شوق در رو به روم باز کردی ، گفتی عیب نداره این دفعه هم بخشیدمت .

میبینی خدا من اینقدر ناتوان و دست خالیم و هیچ از خودم ندارم که خودت بهم یاد دادی که چطوری صدات بزنم با زبون بنده های خوبت . اگه همین  این راز و نیاز کردن با خودت رو  بهمون یاد نمیدادی که دیگه حتی مرگ هم برامون   کافی نبود .

فَلَم أرَ مولاً کریماً أصبِرُ علی عبدٍ لئیم   من مولای کریمی ، شکیباتر از تو براین بنده پست و حقیر ندیدم

با این همه ، هنوز گستاخ و پر رو رو در روی تو وای میسم و میگم :

 یا رَبِ إنَّکَ تدعونی فاُوَلّی عَنکَ وَ تَتحبَّبُ إلَیَ فاََتبَغَّضُ إلَیک

خدایا تو منو می خونی من از تو رو گردانم

وَ تتوَدَّد إلَیَ فلا أقبَلُ منکَ کَاَنّ لِیَ التّطَوُّلَ عَلَیک

خدایا تو  به من محبت میکنی و من از تو قبول نمی کنم انگار من دارم بر تو منت می زارم

فلَم یَمنَعکَ ذلک مِنَ الرحمَت لی و الإحسانِ إلَیَ

با این همه، این گستاخی ام ، تو رو از مهربانی و احسان به من منع نمی کنه .

فرازی از دعای افتتاح)

دلم میخواد یه چیزی بگم ، یه حرفی بزنم و یه قولی بهت بدم که با تمام قول هام فرق داشته باشه . دلم میخواد حتی ، یه روز هم که شده خودم باشم نه خیلی رویایی نه .  یه بنده ای که با تمام وجود خدا رو بندگی کنه با دست های خالی و پر از نیاز حتی لحظه ای و ذره ای حس بی نیازی و غرور نکنه .

کمکم میکنی خدا ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 9:18  توسط ن.نوروزی  | 

إِ إِ تو رو خدا نگاه کن کِس کرده رفته یه گوشه نشسته . تنبل . پاشو ببینم خسته نمیشی همش میخوری و میخوابی . اُه اُه  دورو برش رو نگاه کن چقدر بهم ریختست . ما رو باش رو دیوار کی داریم یادگاری مینویسیم مثلاً اومدیم با تو درد و دل کنیم تو هم که وعضت از ما بدتره . انگار سال به سال یه دست به در و دیوارخونه دلش نمیکشه . همه جاش رو زنگار گرفته . مثلاً این روزها قراره  بری مهمونی ،مهمون خونت بیاد. میخوای اینطوری ازش پذیرایی کنی . با این سر و وضع میخوای بری مهمونی . خجالت نمیکشی . یکی منتظرته ،مثلاً واست دعوت نامه فرستاده . خوبه که از خیلی وقت پیش خبرت کرده . اون وقت تو هنوز هیچ کار نکردی . همین الآن شم دیرشده . پاشو تا این فرصت از دستت نرفته  مگه نمی خواستی بری یه خودی نشونش بدی ، بگی که تو هم هستی . بعداً نگی چرا نگفتیا ! بد بشینی حسرت بخوری  .  بیا یه جارو به این فرش دلت بزن . این پرده ها هنوز خیلی کثیف نشدن تا بیشتراز این تیره و تار نشده . ببر و تو اون چشمه زلاله هست ،  آره خوشم میاد میگیری چی میگم ، بشورش . این آینه ها رو هم  تمیز کن . روش یه وجب زنگار نشسته .

خدا منتظره تا خداییش رو به رُخمون بکشه . پاشو یه تکونی به خودت بده .  

وَجَزَاهُم بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيرًا   

( به پاس آنكه صبر كردند بهشت و پرنيان پاداششان داد)

یعنی چی ؟ یعنی  تو همش بخوری بخوابی بعد بیان بگن  به به بیا بنده من حالا که یه عمر خوردی و خوابیدی بفرما این بهشت با لباس های حریر زیبا و روزی فراوان برای شما .

عزیز من بهشت را به بها ندهند نه بهانه  وقتی هم که  دادن درست و حسابی میدن  ها ! با یه نعمت هایی که حتی تو خواب هم نمیتونی تصورش کنی. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 8:18  توسط ن.نوروزی  | 

خدا میگه  که بهشت این رو داره اون رو داره . میگه اگه فلان کار رو بکنی این رو بهت میدم  اگه یه خورده به حرفم گوش بدی ، اگه از من بترسی فلان چیز ها رو بهت میدم . یه نماز خشک وخالی هم که بخونی این کار رو برات میکنم .  ببینم تو لیاقت این همه لطف رو داری ؟ میپرسی کدوم الطاف؟ آخه  بنده خدا اگه بگم که مخت سوت میکشه فکرش هم نمی تونی بکنی . حتی خود خدا هم اون جور که باید اوصاف نعمت هاش رو نکرده چون تو بیشتر از این نمیتونی بفهمی . تو همین سوره هل اتی  که مثلاً نشستیم دور هم که درکش کنیم  چقدر تونستیم بزرگی و عظمتش رو فقط در شاکربودنش درک کنیم . تعجب نکن آره خدا هم شاکره ، شاکر بنده هایی که دعوتش رو اجابت کردند شاکر اونی که خدا رو به خاطر خودش و ترس از عظمت و بزرگیش عبادت کرد . ببینم ما چطوری خدا رو به خاطر إنعامش شکر میکنیم. یه گروه از آدم ها وقتی مورد لطف کسی قرار میگیرن  حتی یه تشکر زبانی خشک و خالی هم بلد نیستن  و  در مقابل یه گروه دیگه وقتی یه نفر یه لطفی بهشون  میکنه  خودشون رو تا آخرعمر مدیون اون میدونن ؟!  حالا فرض کن فقط  تویی و خدا . برای قدر دانی از اون چی میگی اصلاً چی داری که بگی؟  توجزء کدوم گروهی ؟ اونی که پشت کرده به همه چیز و خدا را  با اون همه نعماتش نمی بینه. یا جزء گروه دوم که هر چه هم که به یادشه و پیوسته اون رو ستایش میکنه هنوز ابراز شرمندگی و شرمساری میکنه از اینکه نتونسته اونطور که شایسته است شاکرش باشه ؟

  خدا اینرو به عهده خودمون گذاشته .  گفته انّا هَدَيناه السَبيل إما شاکراً و أما کفروا ما  به اون چشم و گوش دادیم ، راه و چاه رو هم بهش نشون دادیم حالا این دیگه دست خودشه که شکر گزار باشه یا ناسپاس.

بیایم تشکر کردن رو ازخود خدا یاد بگیریم همونجا که میگه

 وَ لَقّاهم نَضرَة وَ سُروراً و آنها خدا را با شادمانی و سرور ملاقات می کنند و چه تشکری بالاتر از این. آره خدا خودش به دیدار اونها میره و ازشون استقبال میکنه.

وَ شَرابَهم ربّهم طهورا  و پروردگارشان با دستان خود آنان را از شراب طهور مینوشاند

دیگه چه شکر گزاری بالاتر از اینکه خدا با دست های خودش اونها رو ازشراب طهورش سیراب میکنه شرابی که عمق جان و دل اونها رو از همه چیز پاک و پاکیزه میکنه به جز عشق به خدا .

آره خدا شاکره  شاکرهمه بنده هایی که شکرش میکنن .

﴿أنَّ هذا کانَ لَکُم جَزاءً وَ کان کانَ سَعْيُکُم مَشکورا﴾

این پاداش شماست و سعی و تلاش شما مورد قدردانی است.

هان ای بنده خدا با توأم . خدا این ها رو واسه من وتو میگه ها . بلکه شاید یه خورده فکر کنیم   که چه جوری باید  شکرش کنیم ؟ تازه خود خدا هم از باب یادآوری میگه که من رو چه طوری یاد کنید :

﴿وَذکُرُ إسمَ رَبِّکَ بُکرَةً وَ اصيلاً ﴾  ﴿وَ مِنَ اليلَ فاسْجُد لَهُ وَ سَبِّحهُ لَيلً طَويلاً ﴾

نام پروردگارت را هر صبح و شام به یاد آور . در شبانگاه برای او سجده کن و مقداری طولانی از شب را ، تسبیح او گوی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 9:0  توسط ن.نوروزی  | 

                                                             بسمه تعالی

 

 ملائک مأمورثبت اعمال ناپسند  

ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات

احتراماً به اطلاع میرساند به علت  حلول ماه مبارک رمضان و حضور بندگان خدا برسر خوان الهی تا اطلاع ثانوی حکم  شما به تعلیق درآمده و انتساب مجدد  شما به این مقام بسته  به اعمال بندگان خداست که چگونه اسباب نافرمانی خدا را فراهم آورند  به همین منظور وبرای تشویق بندگان خدا به  جلب رضایت او تعدادی از شما را که مشتاق به ثبت اعمال نیک هستند را به این امر منسوب میکنیم . باشد که حق تعالی از ما و بندگانش در این ماه عزیزخشنود گردد.

وَ إذا شِئنا بَدَّلْنا أمْثالَهُم تَبدیلاً

( ما هر زمان که بخواهیم جای آنان را به گروه دیگری می دهیم )

                                                                   سوره انسان آیه 28     

 

                                                                                  با تشکر  

                                                                          رئیس دفترحق تعالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:34  توسط ن.نوروزی  | 

سلام نام زیبای توست پس با نام و یاد  توست  که میگیم : 

 

سلام

می دونم حالتون خوبه ، اصلاً همیشه حالتون خوبه. حال من رو هم که می دونید زیر سایه شما خوبم . ببینم  رضوان هم اونجاست  می دونم که اون هم سلام من رو  شنیده حتماً این روزها سرش خیلی شلوغه . کاش که همیشه این طور باشه . حتماًً داره اسباب مهمونی رو فراهم میکنه آخه مهمونای تو که یکی دو تا نیستند . چون داریم نزدیک میشیم به میهمانی تو.

اما این روز ها حس غریبی داره . تو این روز ها که همه چیز و همه کس پر از یاد توست ،  یه دل تنگی عجیبی  ته دلمون هست از این روزهایی که گذشتند و این چند روز باقی مونده از شب هایی که به حضورت اومدیم . تو رو صدا زدیم گفتیم  صدامون رو بشنو وقتی صدات می زنیم ، وقتی با تو راز و نیازمیکنم بهمون نگاه کن . گفتیم خدا وقتی  بهم غضب میکنی ، وقتی که از نگاه کیفر بارت ترس وجودم رو فرا میگیره ، همین خود تو و آغوش توست که بهمون آرامش میده .

گفتیم خدا اگه من لیاقت لطف و کرم تو رو ندارم تو که کریمی از تو بعیده که من رو نبخشی !

گفتیم خدایا اگه زمان مرگم رسیده و کاری نکردم که باعث رضای تو باشه خدا جون اقرار میکنم به

اینی که هستم با دست های خالی پس وای بر نفسم  اگه تو اون رو نبخشی .

گفتیم خدا تو بین بنده های خوبت رسوام نکردی در حالیکه من جلوی شاهدان روز قیامت میترسم ، میترسم از رسوایی ، نکن!

خدا ببین چه جوری پر رو شدم. این لطفت  و بخششت بدجوری روم رو زیاد کرده .

خدایا اگه ذلتم رو میخواستی ، هدایتم نمیکردی ، اگه رسوایی من رو میخواستی باهام مدارا نمی کردی .  خدا جون فکر نمیکنم من رو به خاطر حاجتی که عمری برای طلبش  به درگاهت ناله زدم  رد کنی . خدیا اگه غبار خطاهام من رو از چشم تو انداخته از اونها چشم بپوش و فقط به زلالی امیدم نگاه کن.

گفتیم خدایا اگه من رو به خاطر جرمم بگیری و بازخواست کنی ، من تو رو به عفوت میگیرم  اگه لغزش هام رو نشونه بگیری من از آمرزشت نشون میگیرم ، اگه به معصیتم نگاه کنی من به کرامتت چشم میدوزم و اگه بدی ام رو به رخم بکشی من خوبی و لطفت رو بر ملا میکنم و  در یک کلام حتی اگه من رو به آتش دوزخ بندازی فریاد میزنم ای اهل جهنم من این خدا رو دوست دارم . خدایا من عاشق توأم حتی در آتش هم دست از دامانت نمی کشم ، تو بهترین آرزوی منی  .

چگونه از بارگاه تو دست خالی برگردم ؟

چگونه بار سنگین یأس و نا امیدی رو تحمل کنم . خوش خیالی من به وجود تو این بوده

و هست که از درگاه تو بخشیده بر میگردم با دست هایی پر از خوش بختی و نجات . 

گفتیم خدایا به این خوش خیالی من روح نا امیدی رو حاکم نکن و رشته امیدم را به زیبایی لطفت قطع نکن .

آره تموم شد، داره تموم میشه شب های مناجات با تو . کاش این روز ها نمی گذشت .

کاش می دو نستیم آخرش چی میشه یعنی می رسه روزی که رضوان بیاد به در بهشت و بهمون خوش آمد بگه ، بگه منتظرمون بوده . آهای رضوان فرشته زیبای خدا تو که به خدا نزدیک تری هوای ما رو هم داشته باش .

(با تشکر بنده ای که نه برای خودش بلکه برای تو مینویسه برای خدا)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:24  توسط ن.نوروزی  | 

و اينک غروب  می شود :

 

هذا یَومُ ا لجُمعَه وَ هُوَ یَومُکَ ا لمُتَوَقَعُ فیه ظُهورُک

 

میدونم که شما ها هم این روز ها دلتون گرفته ، ناراحتید . واسه تمام شب هایی که از خوشحالی از شوق میلادش خوابتون نمی برد .

واسه لحظه هایی که می شمردید تا به نیمه این ماه برسید .

از سوم شعبان تا نیمه شعبان همش یه دلهره ، یه شورعجیب داشتید .

 شوق دیدارش  دیوونتون  کرده بود  و رسید اون روز، اما باز هم نیومد . وشما مأیوس نشدید لحظه هارو می شمردید تا به صبح جمعه برسید مثل هر هفته بلند شدید و ندبه خواندید و فریاد زدید و گریه کردید ، ضجه زدید باز هم نیومد .

حالا همه اون شور و هیجان ها خوابیده ریسه ها و چراغ ها جمع شدند مثل هر سال این موقع که وقتی چراغ ها رو جمع میکنن  تو دلت آشوبه وقتی شب می خوابی و صبح میبینی که دیگه هیچ چراغی بر در و دیوار شهر آویزان نیست .

آره ناراحت این لحظه های رفته اینکه یک شعبان دیگه از عمرتون گذشت و نیومد .

 خدا   خدا   

پس کجاست آون  خبر بزرگت  . دیگه خسته شدیم  از بس از اون گفتیم.

براش شعر سرودیم تمام حروف الفبا رو به تسخیرش در آوردیم و مطلب نوشتیم خسته شدیم دیگه اشکی هم نمونده که بریزیم دیگه حتی همین حروف هم عاصی شدند نه قلم حرکت می کند و نه زبان . آقاجون خسته شدیم از بس داد زدیم و آقا جون آقاجون کردیم . خسته شدیم  از بس هر سال غروب روز میلادت یه بعض بزرگ خفمون می کرد بغضی که  تمام شادی اون روز رو ازما میگرفت بغضی که خیلی سنگین تر از بغض عصر جمعه ها بود.

باشه  حالا که نمی آیی  دیگر هیچ نمی گویم باشه باز هم منتظر می مونم اما خودت گفتی که ما در این روز جمعه میهمان تو اییم و تو میزبان ما و تو مأمور به ضیافت و پذیرایی از مایی چرا که این روز، روز توست پس منو دعوت کن به میهمانیت چرا که خودت بهترمیدونی من هر شب با این خیال خوش به خواب میروم که می آیی .  در دستانت سبدی از نور بر چشمانم نور می پاشی و شب های تاریکمان را مانند روز آفتابی میکنی .

باشد باشد دیگر هیچ نمی گویم .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 17:1  توسط ن.نوروزی  | 

به تو که محبت کردی و سری به خونه دلم زدی خوش آمد میگم و آرزو دارم با حس خوبی ازاینجا بری . نه که فکر کنی اینجا جای خیلی خاصیه نه همان طور که گفتم.

اینجا پنجره ای است به سمت خونه دل من و تو .

اینجا قرار نیست حرف های قلمبه سلمبه زده بشه .

 اینجا قرار نیست طبع شعر و شاعریمون  رو به رخ هم بکشیم  اومدیم اینجا تا صدای دلمون رو بشنویم .خیلی ساده و خودمونی از خودمون میگیم از خدایی میگیم که خدای  خود خود منه. خدای من وتو،از بهشت میگیم بهشتی که آخر سر مال من و توست و تنها برای ما مهیا شده . از چیزهایی میگیم که فراتر از  نعمت اند و فراتر از هرعملی که این چنین شایسته تقدیر و شکرگزاری است  از تسنیم ، از بوی مشک و کافور ، از سلسبیل و از لب هایی که تشنه اند  از زلالی و پاکی دلی که قراره ا ز این چشمه ها سیراب بشه پس  تشنگیمون رو با اندکی تأمل تو حرف ها ی خدا برطرف میکنیم همون جا که میگه :

"وَ شَرابَهم ربّهم طهورا" و پروردگارشان با دستان خود آنان را از شراب طهور مینوشاند و چه نعمتی بالاتر از این.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:56  توسط ن.نوروزی  |